تولد .........
۲۲اردیبهشت روز تولد من
اما خیلی تنها
ای قلم بنویس , بنویس آنچه بردل من می گذرد
۲۲اردیبهشت روز تولد من
اما خیلی تنها

يک نفر
يک جايی
تمام روياهاش لبخند توست
و زمانی که به تو فکر می کنه
احساس ميکنه که زندگی واقعا با ارزشه
پس هر گاه احساس تنهايی کردی
اين حقيقت رو به خاطرداشته باش
يک نفر
يک جايی
در حال فکر کردن به توست ...
اما هر بار روی شیشه ی بخار گرفته می نویسم
دوستت دارم
آرام میگرید...!!!؟

بعضيها ميگن که عشق آبيه چون مثل اقيانوس ميمونه
بعضيها ميگن که عشق قرمزه مثل خون ميمونه
بعضيها ميگن که عشق سبزه چون مثل يه زندگي خوب و کامل ميمونه
بعضيها ميگن که عشق مشکيه چون عشق رو تو چشماي مشکي عزيزشون مي بينن
اما من عشق رو در این ثصویر دیدم
باور کنید
من به خود ميگويم زندگي چيست به جز غرق شدن در لحظات
زندگي چيست به جزرفتن و گم کردن هر لحظه...............
من به خود مي گويم: آمدن چيست بجز رفتن ما عمر ما
زندگي چيست به جز خاطره هاکه فراموش شود دير زماني در ما..............
بيا با افق مهرباني كنيم
غم پونه را آسماني كنيم
بيا تو ي نقاشي قلبمان
رز عشق را ارغواني كنيم
خداوندگار زمينى مهربانم ،
آمده ام تا عاشقانه ترين شعرها را برايت بخوانم
از تمام ديوارهاى زمين به سلامت گذشته ام
دستانم رابگير
بگذار صادقانه در كنارت بمانم ...
مي دانى كه مدت هاست انتظار مى كشم...
من منتظرم...
منتظر يكى از همين روزهاى خوب خدا ، كه تو بيايى ...
ومرا ببرى به " آ سمان "
و آن لحظه ، اين بندها گشوده خواهند شد... و دست ها :" يكى " .
مي دانى كه دير زمانى است دل به رنگين كمان چشمانت سپرده ام ...
به طراوت جنگل ها و صداقت درياهاشان ...
ولى ... نمى دانى كه ديگر تاب ندارم ...
شانه هايم توان اين همه رنج را ندارد ...
تنهايى خيلى سخت است ....
و اينك ، يگانه خداوندگار آسمانى من ،
نمى دانم چرا اين راه را پر فراز و نشيب آفريدى ؟؟؟ فقط مى دانم براى پيمودنش به من چيزى به نام " صبر " عطا نمودى ... و يك قلب پاك !
و آنگاه گفتى : برو .
و من با دست خالى اما دلى پراز صبورى ، قدم در راه نهادم ...
و تو ، خودت ، قول دادى كه اگر بخوانمت ، اجابتم نمايى ...
مهربان ! هم اكنون ، از دورترين فاصله ها ،" تو" را مى خوانم ...
و اميد اجابت دارم ...!
به من قوايى عنايت كن كه متزلزل نگردم ... و نگهدار عشقم باش ... :
" باشد كه خود به بهترين شكل حافظش باشى "
ديگه نمى خوام بگم : باشد كه باشى ، حتى وقتى كه من نبودم ... ؛
ولى به جاش مي گم :
" غصه نخور ، تموم مى شن فاصله ها ... "

دور خواهم شد از این خاک غریب که در ان هیچ کس نیست
هیچ کس نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند
ميشه مثل يه قطره اشک بعضيهارو از چشمات بندازي!!!
ولي هيچوقت نميتوني
جلوي اشکي رو بگيري که با رفتن بعضي ها از چشات جاري ميشه

بنام خداوندی که مرواريدعشق رادرصدف مهربانی آفريد
از کجا شروع کنم ........
داستان عشق مي تونه فوق العاده باشه
داستان شيرين عشق
حقيقت ساده ای که عشق اون برای من آورد
از کجا شروع کنم
اون به دنيای تنهايی من معنا بخشيد
او به زندگی من آمد و زندگی من را خيلی خوب کرد
او قلب من را پر می کند
و او قلب من را با چيزهای ويژه ای پر می کنه
با تصورات جسورانه اش
او روح من را سرشار از عشق می کند
هرجايی که ميروم هيچ وقت تنها نيستم
با داشتن او در کنارم
چطور می تونم احساس تنهای کنم
پس دستامو به سوی او دراز می کنم
اون هميشه تنها چه مدت به طول می انجامد؟
من جوابی برايش ندارم و نمی تونم بگم
من می دانم من احتياج خواهم داشت به او
تا زمانی که ستارگان ناپديد شوند
و او آنجا خواهند بود

در انزوای این تاریکی مبهم
به عشق تو می اندیشیدم وبس.
از پس پنجره خورشید را میدیدم
که لحظه به لحظه غروبش نزدیک است لیک ....
من این غروب نفرین شده را باور نداشتم
تا این که روزی خورشید برای همیشه غروب کرد
و من ماندم یک شب نفرین شده
من ماندم و یک آسمان خاطره
من ماندم یک دریا اشک
من ماندم و یک تنهایی نحس
من گریه کنان فریاد میکشیدم
پروردگارا مگر من چه کرده ام که چنین مجازاتی مرا است
و من در سیاهی غرق شدم
و دیگر هیچ کس رنگ چشمهایم
و زنگ صدایم را به یادنیاورد.
هر کجا مینگرم اندوه سرازیر شده
همه ی دیوار های این شهر بوی روز گار عاشقیمان را میدهند
به هر گوشه که مینگرم خاطراتت برمن تازه میشود و اشک دوباره به میهمانی چشمهایم می آید.
دیگر جرأت بیرون رفتن ندارم
هر چه برای فراموشیت میکوشم درو دیوار های شهر این اندیشه را بر من حرام میکنند . فراموشی بر من حرام است. من تا ابد به پای خاطراتت ؛ عشقت و یادت خواهم سوخت و هیچ کس مرا درک نخواهد کرد.
قسمت من تنهایی ست
تنهایی و خاطره
و ای کاش تو تنها صدای آشنا در این تنهایی و غربت بودی.
آه افسوس که من را از عشقت ،محبتت، و اندیشه ات محروم ساختی...
شاید من از خودم لیاقت نشان ندادم و و چنین پنداشتی که من بی لیاقتم.
اما بدان هیچ کس به اندازه ی من برای گرمی نگاهت و لبخند لبهایت اشک نخواهد ریخت

خسته و پاي پياده،از دل شبها گذشتم
واسه به تو رسيدن،همه پل هارو شكستم
اما تو يه روز برفي،پا رو عاشقيم گذاشتي
گل اعتمادو بردي،منو دست غم سپردي
پشت سرم يه راه دور،يه دنيا آه و اشكهاي شور
پيش روم،يه باغ گل،يه دنيا رازو چشمه نور
تا به كي رو شونه عشق،بار تنهائي رو بردم
تا به كي به پات نشستم،ثانيه هارو شمردم
اگه تو يه مهر جادو،رو تنه لطيف عشقي
ميشكنم من اين طلسمو،كه رو سادگيم گذاشتي
ميگذرن شبها و روزا،گريه ها معني نداره
اما من تو فكر فردام،فصل آغازي دوباره
خسته ام .....
خسته ام از نوشتن از عشق ... از نوشتن از اين همه احساس، خسته از اين كلمات كودكانه…
خسته از جستجو كردن، خسته از فراموش كردن بودنم ، فراموش كردن هستي ام...
خسته از بازيهاي بچه گانه، از بازي با اين همبازيهاي بچه تر از خودم ...
خسته از كشيدن منحني به شكل قلب و پرتاب تيري به سوي آن .... !!
خسته از دويدن براي رسيدن ، براي رسيدن به هيچ !
خسته از شنيدن نجواي ناله هاي عاشقانه عاشقي در كنج تنهائيهايش ...
خسته ام از اين اعتياد قلبم به عشق .... ! از اعتياد چشمانم به اشك، از اعتياد روحم به غم و غصه ...
خسته ام از اين قمار، از قمار دل ! قماري كه آخرش چه برنده باشي و چه بازنده، « بازنده اي » بيش نخواهي بود !
خسته از جارو كردن خرده شيشه هاي دل ...!! خسته از مرهم گذاشتن بر اين زخمهاي كهنه ...
خسته ام از كاروانسرا شدن دل !!! و به زير سؤال رفتن عشق .....
خسته ام.... خسته .... خسته ي خسته ..!! خسته ازاين صبر و انتظار، خسته از تكرار روزها ،
خسته شدم از روياي تو، خسته شدم از خودم ، خسته شدم از اين زندگي ...

اگر کليد قلبی را نداری قفلش نکن
به چشمان کسی نگاه نکن اگر دروغ خواهی گفت
به کسی سلام نکن اگر خداحافظی در پيش است
دست کسی را نگير اگر رها خواهی کرد
به کسی نگو دوستت دارم اگر ديگری در فکرت است.
اما انقدر گل به دامن ریختم
که گره دامن تاب نیاورد و گسست
گره دامن گسست و گلها همراه باد به پرواز درامدند
و همه در دامن دریا ریختند
اه.....
.....
امشب دامن من هنوز از عطر ان گلهای بامدادی عطراگین است
اگر می خواهی بوی خوش ان گلها را احساس کنی
سر در دامن من بگذار
دیگه نمی خوام کسی منو دوست داشته باشه
من دوست داشتن الکی و زبونی دوست ندارم
من دوست ندارم عشق و دوست داشتن و گدائی کنم
دیوانه ترین یه میکده را می مانم یک خلوت بی عربده را می مانم
با آه دل جگر سوخته ام
خاکستر باران زده را می مانم
که روان سازد و جان کاهد
هر دم آن ......را با غم واشک و فغان خواهد
بخدا در دل و جانم نیست هیچ جز حسرت دیدارش
سوختم از غم و کی باشد غم من مایه ی آزارش
شب در اعماق سیاهی ها مه چو در هاله ی راز آید
نگران دیده به ره دارم
...............................................................
تو که صدامو دوس داري حال و هوامو دوس داري
خودم که هستم واسه چي خاطره هامو دوس داري
پاره کن نامه هامو
خودم که خوندني ترم حتي از خاطره ها پيش تو موندني ترم
اما نـــه پاره نکن بذار بمونه پيش ِ تو دوس دارم که نامه ام بسوزه با آتيش تو
آخه آتيش تو از آتيش هاي جهنمه
گناهمو پاک مي کنه بهشت دلخواه منه
اين جهنمي مي خواد اهل بهشت ِ تو باشه دوست داره ،
يه جورايي تو سرنوشت ِ تو باشه
............................................................
درآمد چه آرزوها كه داشتم من و ديگر ندارم
چها كه مي بينم و باور ندارم چها ،چها ، چها ،
كه مي بينم و باور ندارم مويه حذر نجويم از هر چه مرا برسر آيد گو در آيد ،
در آيد كه بگذر ندارد و من هم كه بگذر ندارم
برگشت به فرود اگرچه باور ندارم كه ياور ندارم
چه آرزوها كه داشتم من و ديگر ندارم مخالف
سپيده سر زد و من خوابم نبرده
باز نه خوابم كه سير ستاره و مهتابم نبرده
باز چه آرزوها كه داشتيم و دگر نداريم
خبر نداريم خوشا كزين بستر ديگر ، سر بر نداريم
برگشت در اين غم ، چون شمع ماتم عجب كه از گريه آبم نبرده
باز چها چها چها كه مي بينم و باور ندارم
چه آرزوها كه داشتم من و ديگر ندارم ...
مرا عمری به دنبالت کشاندی
سرانجام به خاکستر نشاندی
ربودی دفتر دل را ولی افسوس
که سطری هم از این دفتر نخواندی
گذشت از من ولی آخر نگفتی
که بعد از من به امید که ماندی
در يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد،
در يك ساعت ميشه
كسي را دوست داشت
و در يك روز ميشه عاشق شد
ولي يك عمرطول ميكشه تا كسي رو فراموش كرد
نمی دانممحبت را بـرچه قلـبی بنویسمکه هرگز سـنگ نشودبـرچـه گلـی بـنویـسمکه هـرگز پرپر نشـود
بـر چه دیواری بنویسم
که هرگز پاک نشود
بـر چه آبـی بنویسم
که هـرگز گل آلود نشود
وسرانجام بـر چه کاغذی بنویسم
که هـرگزپاره نشود
ياحق نظرتو برنگردد برگشتن روزگارسهل است...
حقيقت تلخ بهتر از دروغ شيرين است !
ای......خدا
زمستان سردي است...
شيشه هاي دنيا از هرم تنهايي من بخار گرفته است!
هيچ نوري رخصت ورود ندارد
تمام دريچه ها را بسته اند
تا هيچ عشقي به حريم من راه نيابد
تا هيچ غمي توانايي خروج نداشته باشد...
پس ا ز كدامين راه عزيزانم را يكي پس از ديگری
از من جدا ميكني ؟ و مرا تنها تر...
چرا همسفران تنهايي ام را منفورترين ها قرار مي دهي؟
اگر نمي خواهي زندگي كنم
كاش حداقل مي گذاشتي تنها زنده گي كنم
با تو هستم صدايم را مي شنوي؟؟!
آهاي آنهايي كه به او نزديك تريد !!
آهاي انفاس مهربان !
آهاي ارواح آسمان!
به خدا بگوييد:
دنيا را نگه دارد مي خواهم پياده شوم...
هر وقت خواستی بدونی کسی دوست داره
تو چشماش زُل بزن
تا عشق را تو چشماش ببینی،
اگه نگات کرد
عاشقته ِ،
اگه خجالت کشید
بدون برات میمیره،
اگه سرشوانداخت پایین و یک لحظه رفت تو فکر
بدون که بدون تو میمیره
و اگر سرشو انداخت پایین و خندید و حرفوعوض کرد
بدون که اصلا دوست نداره.